عاشق ندانسته!

خیابان عوض شده بود، نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه میزد. نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت بار نبودند . مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت…. و این همه ! باورش نمیشد. مرد شده بود و نمیدانست!

عاشق ندانسته!

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: