بایگانی دسته: دیالوگ

برشی از کتاب عشق و چیزهای دیگر اثر مصطفی مستور

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، باید بگویم وضعیت من و کریم جوجو در پاییز ۱۳۸۷ کم و بیش شبیه دو مهره‌ی سربازی بود که بر صفحه‌ی شطرنجی گیر افتاده باشند اما نتوانند خودشان را نجات بدهند.

عشق و چیزهای دیگر – مصطفی مستور

دیالوگی تأمل برانگیز در کتاب دستهای آلوده اثر ژان پل سارتر

هوگو: نه (یک لحظه) بارها اتفاق افتاده که حاضر بوده‌ام دستم را ببُرند و در عوض یک مرد حسابی بشوم و بارهای دیگر به نظرم آمده‌ است که هیچ دلم نمی‌خواهد از دوره جوانی یک قدم آنطرف‌تر بگذارم.

هوده رر: من نمی‌فهمم یعنی چه.

هوگو: چطور؟

هوده رر: من اصلا نفهمیدم جوانی یعنی چه؟ من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

کتاب سال بلوا

نامه را باز کردم و همانجا با صدای بلند خواندم: سگ هار عزیزم، همین روزهاست که بزنم زیر کاسه کوزه‌ها و به شهر خودمان برگردم. نه برادرهایم را پیدا کردم نه تحمل این وضع را دارم خودمم دارم گم میشم.

کتاب سال بلوا – عباس معروفی

لورل هاردی – دیالوگی خاطره انگیز

هاردی: میخوام ازدواج کنم!
لورل: با کی؟
هاردی: معلومه دیگه با یه زن مگه تو کسی رو دیدی که با یه مرد ازدواج کنه؟
لورل: آره!
هاردی: کی؟
لورل: خواهرم!

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

بدون عشق نمیشه زندگی کرد!

میدونی معصومه خانم، آدم وقتی یه نفرو دوست داشته باشه دیگه زندگیش خوب میشه،
دیگه خوشحاله که صبح ها بلند میشه می بینه صبح شده،
غروب های جمعه هم دیگه دلش نمیخواد با یکی حرف بزنه.
به خاطر همینه که شاعر میگه:
بدون عشق نمیشه زندگی کرد…

خواب سفید