اجازه می‌ فرمائید گاهی خواب شما را ببینم

گزیده ای از کتاب «اجازه می‌فرمائید گاهی خواب شما را ببینم» اثر محمد طالح علاء

حالا من تا سه شمردم و عاشق شدم، خدای نکرده اگر تا هفت می‌شمردم چه می‌شدم! زمین غمگین بود. روزی که من عاشق شدم، زمین متبسم شد و سراسیمه دور خورشید می‌چرخید، جوری که عالم فقط دو فصل می‌شد؛ برای عاشق یا بهار است یا پاییز.

روزی که من عاشق شدم، به سختی شب شد؛ آن هم چه شبی، بی‌پایان!
شبی که ماه گم شده بود. با وجود این نمی‌دانم از کجا لایه‌ی نازکی از مهتاب روی همه چیز کشیده بودند و من یکسره بیدار بودم که شب اول هیچ عاشقی نخوابیده. نمی‌خوابد چون تا سحر میخانه‌ی دلدار باز است.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: