از هر ملوانی که خواستی بپرس

با هم بودنمان کوتاه و شیرین بود
انگار گام‌هایم جای دیگری بود با تو
وای! دوباره این‌جا، دست و پا زنان در آب
و تو در ساحل قدم می‌زنی
بی‌خبر از کشتی شکسته-اینجا
خدا را شکر دختر بزرگی شده‌ای حالا

در دور دست نگاهم، پرنده‌ای نشسته بر نرده
دارد آواز می‌خواند، عوض من، برای دل خوش
و ای وای، انگار آن پرنده خود منم
در آواز برای دل فقط تو
چه‌ها که نمی‌شد اگر می‌شنیدیش
می‌شنیدی که آواز می‌خوانم اینجا، با موج‌هایی که می‌غلتند بر
من، موج‌های اشک

از هر ملوانی که خواستی بپرس – شاعر: باب دیلن

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: