ای چشمِ خرد حیران در منظرِ مطبوعت

ای کِسوتِ (جامه‌یِ) زیبایی بر قامتِ چالاکت
زیبا نتواند دید الا نظرِ پاکت

گر منزلتی دارم بر خاکِ درت میرم (می‌میرم)
باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت

دانم که سرم روزی در پایِ تو خواهد شد
هم در تو گریزندم دستِ من و فتراکت (سر و دستم روزی به رکابِ اقبالِ رسیدن به تو خواهند آویخت)

ای چشمِ خرد حیران در منظرِ مطبوعت
وی دستِ نظر کوتاه از دامنِ ادراکت

گفتم که نیاویزم با مارِ سرِ زلفت
بیچاره فرو ماندم پیشِ لبِ ضحاکت

مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند
گر پرتوِ روی افتد بر طارمِ (گنبدِ) افلاکت

گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت
ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت

خونِ همه کس ریزی از کس نبُوَد بیمت
جرمِ همه کس بخشی از کس نبود باکت

چندان که جفا خواهی می‌کن که نمی‌گردد
غم گردِ دلِ سعدی با یادِ طربناکت

سعدی

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: