برشی از کتاب هنوز در سفرم اثر سهراب سپهری

خرده مگیر. روزی خواهد رسید که من بروم خانه همسایه را پاشی کنم و تو به کاج همسایه سلام کنی و سارها بر خوان بنشینند و مردمان مهربان‌تر از درخت شوند.
اینک رنجه مشو اگر در مغازه‌ها پای گل ها بهای آن را می‌نویسند و خروس را پیش از سپیده دم سر می‌برند و اسب را به گاری می‌بندند… خوراک مانده را به گدا می‌بخشند. چنین نخواهد ماند.
بر بلندای خود بالا رو و سپیده دم خود را چشم براه باش. را نوازش کن. دریچه را بگشا. پیچک راببین. بر روشنی بپیچ. از زباله‌ها رو مگردان که پاره حقیقت است. جوانه بزن.
لبریز شو تا سرشاری‌ات به هر سو رو کند. صدایی تو را می‌خواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی. پیک خود باش. پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه‌ها چنان بارور بینی که سبدها کنی و زنبیل ترا گران‌باری شاخه‌ای بس خواهد بود.
میان این روز ابری من تو را زدم. من ترا میان جهان خواهم کرد و چشم براه صدایت خواهم ماند و در این دره تو آب روان باش و زمزمه کن. من خواهم شنید.

کتاب هنوز در سفرم –

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: