برشی از کتاب وقت تقصیر اثر محمدرضا کاتب

تنها ترسی که دارم این است که باور کنم زندانی تو نیستم و…
می‌گفت. تنها ترسی که داشت آن بود که وقتی به انبار کاه برگشت و زنجیرش کردند پایش را به زمین بکوبد و صدای زنجیرها را نشنود. اگر نمی‌شنید،‌ اگر بوی پهن اسب‌ها آزارش نمی‌داد، اگر چشم‌های بازش خیلی از چیزها را نمی‌دید کارش تمام بود. چون حق با بود و او رفته بود یک‌جوری به عوالم و آنجا مانده بود و واقعی از او محروم شده بود.

کتاب وقت تقصیر – محمدرضا کاتب

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: