تاریک ماه

گزیده ای از کتاب «تاریک ماه» اثر منصور علیمرادی

همان روز سردار با کاغذ و قلمی آمد به سمت من که داشتم بالا می‌آوردم به خاطر کشیدن دود، گفت: «نامه‌ای برای خانواده‌ات بنویس که سی میلیون تومان پول برای آزادی‌ات بفرستند. شرح بده که پول به موقع نرسد بهایت می‌کنیم به قاچاقچیان آن سوی مرز، دوبل می‌گیرندها! گفتم که گفته باشم. بنویس که شرایم هم سخت است، هر لحظه ممکن است که کشته شوی. چه می‌دانم آه و ناله‌اش را زیاد کن.»

پرسیدم: «چرا سی میلیون؟ شما که ده میلیون بیشتر طلب‌کار نبوده‌اید!»
گفت: «پول خون را هم حساب کردم، به علاوه‌ی خرجی تو در این یک ماه.»
گفتم:«نمی‌نویسم»
در غضب شد که: «بی‌حساب می‌کنی نمی‌نویسی.»
گلنگدن کشید.
گفتم: «بمیرم هم نمی‌نویسم، از کجا بیاورند بیچاره‌ها توی این سال خشک و سیاه؟»
با قنداق خواباند پشت کله‌ام که: «می‌نویسی یا که بگویم دست و پایت را به زنجیر کنند بیندازدت توی سرما تا صبح مثل سگ جان بدهی؟»
دو تا ته قنداق دیگر که آمد مابین شانه‌هایم….

منبع: شهر کتاب آنلاین

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: