تو را من چشم در راهم

یاد آن روز صفابخشان!
مثل اینکه کنده بودندم تن از هر چیز
من شدم از روی این بام سیه
سوی آن خلوت گل‌آویز،
تا گذارم گوشه‌ای از قلب خود را اندر آنجا
تا از آنجا گوشه‌ای از دلربای خلوت غمناک روزی را
آورم با خود.

آه! می‌گویند چون بگذشت روزی
بگذرد هر چیز با آن روز.
باز می‌گویند خوابی هست کار زندگانی
زان نباید یاد کردن،
خاطر خود را
بی‌سبب ناشاد کردن
برخلاف یاوه‌ی مریم
پیش چشم من ولیکن
نگذرد چیزی بدون سوز
می‌کشم تصویر آن را
یاد من می‌آید از آن روز!

شاعر:

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: