جذبه های سبحانی

تله چن به نقل از حسین معینی-جذبه های سبحانی:

رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
که منجذب نشد از جذبه های سبحانی

یکی از تجربه های دل انگیزی که فرد در زندگی اش می آزماید این است که دیداری، نگاهی و یا کلامی گاه ساده و عادی تحولی عمیق را در نهان شخص رقم می زند. در اثر این ارتباط است که امری پنهانی و درونی بر وی مکشوف می شود. گویی که چراغ هایی درونش را روشن ساخته است. شور و شیدایی که پیش از این بر وی مخفی بود، اینک به سطح آمده و وجودش را پر آشوب و فتنه می سازد. فتنه ای مبارک که فرد را اسیر خود ساخته:

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

فتنه ای که گرچه درون را در زیر و زبری پیوسته نگاه داشته اما او را از بسیاری آشوب ها و اضطراب های دیگر ایمن می سازد(جذبه های سبحانی):

از آن زمان که فتنه چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنه آخرزمان شدم

اما از این ابیات و معنای ابتدایی فتنه که بگذریم، واژه فتنه در اصل به معنای خالص کردن طلا از طریق حرارت بسیار است. کسی میتواند ما را به تامل و تعمق وادارد و درون ما را متحول سازد که درونش بر اثر مراقبت ها و ریاضت های (ریاضت در لغت به معنای رام کردن اسب وحشی است) بسیار از ناخالصی ها پاک گشته و مس جانش بدل به زر شده باشد. به آن میزان که معدن وجود فرد طلایی تر، میزان اثر گذاریش نیز بیشتر خواهد بود. این شفافیت و نورانیت باطن نیز از طریق مطالعات و دانش اندوزی صرف میسر نمیشود. نه مال و نه اندیشه ورزی های فیلسوفانه اینجا سودی ندارد…..

یاد الناس معادن هین بیار
معدنی باشد فزون از صد هزار
معدن لعل و عقیق مکتنس
بهترست از صد هزاران کان مس
احمدا اینجا ندارد مال سود
سینه باید پر ز عشق و درد و دود

درون که طلایی شد، پر از نور میشود. نور است که از لایه های باطنی بالا می آید و حتی در سیما و ظاهر فرد نمایان می شود. در موانست با چنین فردیست که نورهایی که در پستوهای وجود ما نیز رسوب کرده بودند به معراج درمی آیند و جان ما است که با تبسمی عمیق میشکفد. نور، روح را در چنبره تسخیر خودش میگیرد و آلودگی های فرد را بر او نمایان می سازد و از صفحه وجودش میپیراید. گاه سطوح ابتدایی اخلاق و گاه بنیان های فکری فرد را دگرگون میسازد…. باری؛ آنگاه است که شخص در آغوش این نورانیت عظیم منبسط میشود و با سویه های پنهان هستی می آمیزد.
این حادثه اما؛ امری دوسویه است. کسانی که به تعبیر قرآن تنها به ظاهری از حیات دنیا بسنده کرده اند و سرگرم لایه های ابتدایی زندگی شده اند، راهی به این منزل ندارند… مسیر نیز آنچنان سهل و آسان نیست. بانگ های غولان که بی شباهت به نداهای راستین نیستند از هر جهت تو را میخوانند و تلاش میکنند که تو را از حقیقت دور کنند و نور درونت را خاموش سازند. از این رو میبایست بسیار مراقب بود و احوالات خود را مرتب رصد نمود.

از درون خویش این آوازها
منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز
چشم نرگس را از این کرکس بدوز

اما پیشنهادی که در این مسیر میدهد، سکوتی عارفانه است. سکوتی که از یک سو تو را در شناخت نفس رهنمون می سازد و از سوی دیگر زمینه تحول را در تو محیا می سازد تا از اسارت رهایی یابی و سفری عاشقانه را آغاز کنی….
به نظرم این ابیات زنده یاد یداللهی میتواند خلاصه و شرح این حادثه باشد:

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت
پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت
یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت
من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت
تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت
شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت
تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت
دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

جذبه های سبحانی

منبع: وبسایت فرهنگی صدانت

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: