جهانى در یک دانه شن

اگر مى خواهى تمامى جهان را در یک دانه شن مشاهده کنى
و تمامیت را در یک وحشى بیابى
باید که “بى نهایت” را در کف دست نگاه دارى
و “” را در یک ساعت به زنجیر کشى

آدمى را اى و خارخارى هست از و در دل
که به هیچ حد و مرزى رضایت نمى دهد
مگر بى نهایت ، مگر ابدیت ، مگر جاودانگى
این خواستن بى ابتدا و بى انتهاست
که مهر و نشان جوهر ذات و نفس ناطقه آدمى است
و این شوق پایان ناپذیر است که آدمى را از قعر هیولاى قابلیت
به قله کمالِ صورت و فعلیت که همان مقام الاهیت است سوق مى دهد
این سوق و این شوق ، این تب و این تاب ،
همان عطیه احدى ( و هدیه پاندورا) به آدمى است
و این سترگ و شگفت است که همچون آتشى سوزان
در طور سینه روشن شد
و در کلماتى چاره ناپذیر و پر جست و خیز به رقص و آواز آمد که:
“از جمادى مردم و نامى شدم”
و اگر کسانى از کثرت حضور ابیات این شعر شور آفرین بر زبان ها و کاغذها ملول شده اند
مى توانند بار دیگر از پرتو این برق یمانى و صاعقه آسمانى گرم شوند
و هزار بار دیگر آن را بى هیچ ملالت بخوانند
چرا که داستان سیر ازلى و ابدى ما در همین چند بیت آمده است:

از جمادى مُردم و نامى شدم
وز نما مُردم ز حیوان سر زدم
مُردم از حیوانى و آدم شدم
پس چه ترسم کى ز مردن کم شدم
حمله اى دیگر بمیرم از بشر
تا بر آرم از ملائک بال و پر
بار دیگر از ملک پران شوم
آنچه اندر وهم ناید آن شوم
بار دیگر بایدم جستن ز جو
” کل شى هالک الا وجهه”
پس عدم گردم ، عدم چون ارغنون
گویدم که” انا الیه راجعون “

جهانى در یک دانه شن

ترجمه و توضیحات : حسین الهى قمشه اى

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: