دسته دلقکها

گزیده ای از کتاب “دسته دلقکها” اثر لویی فرینان سلین

دلم می‌خواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می‌کرد: “ بی نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری می‌بینی…”من خواستم و او گفت. او گفت: “ بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…” من باورم شد. باورم شد که دارم خواب می‌بینم. این ‌های خیس را. این شب سرد و اندوهناک را… همه اش یک کابوس است… بیدار می‌شوی و یادت می‌رود که تنهایی چقدر سخت بود. چقدر درد داشت. یادت می‌رود که حرف‌ها فقط حرف هستند و نباید باورشان کرد. یادت می‌رود که هیچ چیز ارزش ندارد. همه اینها یادت می‌رود. داری خواب می‌بینی.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: