زنده بگور

گزیده ای از کتاب «زنده بگور» اثر

من دیگر نمی‌خواهم نه ببخشم و نه بخشیده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، می‌خواهم چشم‌هایم را به آینده ببندم و گذشته را فراموش بکنم.

نه، نمی‌توانم از سرنوشت خود بگریزم، این فکرهای دیوانه، این احساسات، این ‌های گذرنده که برایم می‌آید آیا حقیقی نیست؟ در هر صورت خیلی طبیعی‌تر و کمتر ساختگی به نظر می‌آید تا افکار منطقی من. گمان می‌کنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی‌توانم کمترین ایستادگی بکنم. افسار من به دست اوست، اوست که مرا به این سو و آن سو می‌کشاند. پستی، پستی زندگی که نمی‌توانند از دستش بگریزند، نمی‌توانند فریاد بکشند، نمی‌توانند نبرد بکنند، زندگی احمق.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: