همه‌ ی افق

گزیده ای از کتاب «همه‌ ی افق» اثر

ذهنم آزاد‌ترین لحظه‌ها را می‌گذراند. گرفتار هیچ فکر و خیالی نبودم. سبک بالی پرنده‌های دریایی را داشتم. داشتند آن دورها پرواز می‌کردند. ممنون زمین بودم.

ممنون . ممنون . ممنون خودم که تکه‌ای از آن‌ها بودم. به‌طور مبهمی حس کردم آزادی باید همین باشد. پس تا آن روز فقط طوطی‌وار آن را تکرار کرده بودم، بی آن‌که بدانم واقعا چیست.
قلبم تند می‌زد. و ‌ام فراتر از طاقتم بود. تاری چشم‌هایم رفته بود. آن همه شفافیت دنیا از خود بی‌خودم کرده بود. زدم زیر گریه. داشتم خاصیت قشنگی از زندگی را باور می‌کردم. دلم می‌خواست هرگز این باور از یادم نرود.

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: