چشم‌ هایش

گزیده ای از کتاب «چشم‌ هایش» اثر

ببینید، خیلی بلاها آدم در زندگی به سرش می‌آید و خودش مسبب همه‌ی آنهاست. منتها ادراک نمی‌کند، یا وقتی به ریشه‌ی آن‌ها پی می‌برد که دیگر کار از کار گذشته است. مال من اینطور نبود. بهترین لذت‌ها وقتی تکرار شد، زجر و مصیبت است. تفریح و ولگردی من اجباری بود. من نمی‌خواهم خود را تبرئه کنم…

هر لذتی وقتی دوام پیدا کرد، زجر و مصیبت است. خوب، فکرش را که بکنم، ریشه‌ی بدبختی من در رفاه و آسایی است که از طفولیت در آن نشو و نما یافته‌ام. خوشگلی من بلای جان من بود. خوشگلی به اضافه‌ی زندگی بی‌دردسر. این دو تا با هم دست به یکی کردند و مرا به این روز سیاه نشاندند.
شهرت، افتخار، احترام همه‌ی این‌ها خوب، سودمند و کامیابی است. اما هر آدم مشهوری دلش می‌خواهد میان مردم بلولد. لذت‌‌های آن‌ها را بچشد، دلهره‌ی آن‌ها به سرش بیاید. آن وقت رفاه و آسایش برایش لذت بخش‌تر است. اما وقتی همه کس او را می‌شناسد و همه‌ی مردم او را با انگشت نشان می‌دهند، دیگر آزاد نیست. آن وقت دیگر شهرت دردسر آدم می‌شود.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: