چه بی تابانه می خواهمت

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری!
چه بی تابانه تو را طلب می‌کنم!
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.

و فاصله
‌ای بیهوده است.

بوی پیرهنت
این‌جا
و اکنون.

کوه ها در فاصله
سردند.

دست
در کوپه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می‌جوید .
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می‌زند.

بی‌نجوای انگشتانت
فقط.

و جهان از هر سلامی خالی است

شانه‌ات مجابم می‌کند
در بستری که تشنگیست
زلال شانه‌هایت
همچنانم عطش می‌دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است

شاعر: احمد

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: