کتاب ضیافت

گزیده ای از کتاب ضیافت اثر بهرام بیضایی

فکرش رو نکردی، هان؟ بگذار من برات بگم؛ وجود تو تا وقتی ارزش داره که راهی نشون می‌دی، اما روزی که رسیدین دیگه به چه درد می‌خوری؟ اون روز تو دیگه ارزشی نداری.

اون روز من خوشحالم؛ چون یه کاری کرده‌ام.

هیچی نداری. مجبوری تا آخر عمر پیش گله‌ات بمونی. گله‌ای که دیگه بهت احتیاجی نداره. اینو از نگاهشون می‌فهمی؛ توی مرتع سبز! دیگه کی هستی هان؟ مجبوری بمونی؛ تفاله بشی! طفیلی بشی! بخوری و بخوابی؛ هر روز! بعد یه وقت می‌فهمی که خودت هم مثل اون‌ها گوسفند شدی. می‌بینی ایمان تو فقط یه علف چر سبز بود برای خودت!

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: