یادش بخیر

یادش بخیر

به بهانه ی خانه تکانی همه دور هم جمع می شدیم،
یک دل سیر می خندیدیم،
دلهایمان نیز از کینه و کدورت پاک میشد،
این روزها عجیب دلتنگ شده ام،

برای آن فرشی که وسط حیاط خانه مادربزرگ پهن می کردیم ویک کاسه در دست می گرفتم و به بهانه ی شستن فرش دو زانو بر روی فرش خیس شده و پر از کف می نشستم و در جهت خواب فرش کاسه را هل می دادم…
ویادش بخیر آب بازی آخر فرش شستن با بچه ها و بزرگترها،
حتی یادش بخیر فریاد های مادر:
سرما می خوری بچه…
من برات لباس نیاوردم!
وقتی ماشین قالی شویی از جلوی خانه مان رد میشود اصلا چقدر دلم می خواهد دوباره سرما بخورم!
اما فرش ها را خودمان در کنار فامیل هایمان با یک دنیا شادی بشوریم…
لااقل فرش های مادربزرگ را!
وقتی که دیگر بجای جمع شدن ها در کنار یکدیگر برای خانه تکانی خانه ی مادربزرگ سراغ کارگر می روند نمیدانم آن نگاه غمگین مادربزرگ را کدام کارگر می تواند بتکاند…
آن دل خسته ی پدربزرگ را چه کسی می تواند گردگیری کند!
دلم تنگ شده است، اندکی برای تمام مادربزرگ ها و پدربزرگ هایی که دیگر در کنار ما نیستند
و بیشتر برای آن ها که هستند اما دلشان از غم دوری نالان است…
بگذار بهتر بگویم دلم یک شادی تکانی می خواهد…

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: