یاد شعرهای شیرین دبستان

باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می‌خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین

توی جنگل‌های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
می‌دویدم همچو آهو
می‌پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می‌شنیدم از پرنده
داستان‌های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می‌شنیدم اندر این گوهر‌فشانی
رازهای جاودانی، پندهای آسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا

یاد شعرهای شیرین دبستان – به کوشش: اکبر قره‌ داغی

منبع: شهر کتاب آنلاین

اشتراک گذاری این مطلب در شبکه های اجتماعی: