بایگانی دسته: دلنوشته

وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت، فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود

تله چن به نقل از سیمین عطار:

هرچه برایم ارزش بود کم ارزش شد. هرچه رِشتَم فهمیدم حتی پنبه نبودند.

وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت میفهمم چیزی بالاتر از سلامتی ، چیزی بهتر از لحظه حال ، بااهمیت تر از شادی ، باارزش تر از تخیل و در صدر همه ، نفس هایی که نفهمیده دَم و بازدَم می شدند نداشتم.

حالا میفهمم دستاوردهایم هَم اَرز یا معادل چیزهایی که در مسیر به دست آوردن همان دست آوردها از دست دادم نیستند.
حالا میفهمم: استرس ، تشویش ، دلهره ، ترس آزمون، ترس نتیجه، ترس کنکور، اضطراب سربازی، ترس از آینده، وحشت از عقب ماندن، دلهره تنهایی، تردیدهای مستاصل کننده،
نگرانی از غربت، وحشت از غریبی، غصه های عصر جمعه، اول مهر، ۱۴ فروردین، بیکاری هرگز نه ماندگار بودند نه ارزش لحظه های هَدَررفته اَم را داشتند. ادامه خواندن وقتی از آستانه پنجاه سالگیم گذشت، فهمیدم هرچه زیستم اشتباه بود

کاش می شد خواب خرید!

سفارش داد، تلفنی!
یک خواب می خواهم، که در آن فلانی و فلانی و فلانی باشند، مامانی باشد، فلان جا برویم…
یکم توی آب برویم، ببخشید زیر آب! خنده زیاد می خواهم، یکم بال بزنیم… می شود با تیم برتون و لارس فُن تریه ، دربند چایی بخوریم و املت؟!
ببخشید، می شود روی تجریش بال بزنیم. ادامه خواندن کاش می شد خواب خرید!

نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد!

با ﯾﮏ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﻣﯿﺸود ﺁﻫﻨﮓ ﮔﻮﺵ ﮐﺮﺩ؛
‎ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﺮ ﻭ ﻻﻝ میشود ﺷﻄﺮﻧﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩ؛
‎ﺑﺎ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﺫﻫﻨﯽ میشود ﺭﻗﺼﯿﺪ؛
‎ﺑﺎ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺳﺮﻃﺎﻧﯽ میشود از زندگی گفت؛
‎ﺑﺎ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﻭﯾﻠﭽﺮ ﻣﯿﺸود قدم زد

‎ولی …. ادامه خواندن نگاه سرد را نمی توان تحمل کرد!

من جوانی ام را برای پیری ات کنار گذاشته ام!

تله چن به نقل از آزاده احمدیان:

از حس های ناب دنیاست تصور پیری ات! و من با دیدن هر پیرمردی اول تو را تصور میکنم که عینک چقدر بهت می آید که عصا دست بگیری و با آن دستت دست هایم… که راستی موهای سپید من هم بافتنی اند؟ با لرزش دستهایت چطور ناخن هایم را لاک میزنی؟ که دلم غنج برود برای دندان های مصنوعی ات..
من جوانی ام را برای پیری ات کنار گذاشته ام!

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

یک پرند‌ه‌ ی‌‌ بی‌ معرفت هست که می‌دانم روزی‌ به آسمان خواهد رفت و بر نمی‌گردد!

پرندگان پشت بام را دوست دارم…
دانه‌هایی‌ را
که هر روز برایشان می‌ریزم،
در میان آن‌ها
یک پرند‌ه‌ ی‌‌ بی‌ معرفت هست
که می‌دانم روزی‌ به آسمان خواهد رفت
و بر نمی‌گردد.
من او را بیشتر دوست دارم…

دلت که می گیرد ؛ عقربه های ساعت بر عکس می چرخند!

دلت که می گیرد؛
عقربه های ساعت بر عکس می چرخند!
پرستو ها راهشان را گم می کنند!
شیر ها،شکارِ آهو ها می شوند!
تابستان زمستان می شود؛
بهار ،پاییز !
حتی آمارِ گل به خودیِ فوتبال هم چند برابر می شود!
دلت که بگیرد؛دنیا یک جای کارش می لنگد.
بیا مهربانی کن، همیشه بخند!
گناه دارد… دنیا!

به رویم نیاور اما در دلت پی عشقم را بگیر

دیگر “دوشنبه ها” برایم
سومین روز هفته به حساب نمی آیند
حسی جدید ، مبهم ، پنهان
آغاز شد از این روز…
بی تابی ، دلشورگی ،
انگیزه ای افتاد بر دلم در این روز… ادامه خواندن به رویم نیاور اما در دلت پی عشقم را بگیر

با کسی که دوستش داری شب ها مهربان حرف بزن! ما نمی دانیم چقدر هستیم

با کسی که دوستش داری شب ها مهربان حرف بزن! ما نمی دانیم چقدر هستیم…
ولی شب همیشه هست!
او بعدِ ما شب ها باید بخوابد…
نخواستی نمان!
ولی پیشِ چشم هایش خاطره ی خوب بگذار…

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

کیسه ای دوخته بودی و تمام رفتار های ساده مرا درون آن می انداختی و نگهداری می کردی

دستی به سر و روی خاطرات کشیدم. یادم آمد کیسه ای دوخته بودی و تمام رفتار های ساده مرا درون آن می انداختی و نگهداری می کردی.
من فکر می کردم که لحظه های خوبی رقم می خورد اما بعداً فهمیدم که آن کیسه را پر می کردی که در آینده مرا با آن سنگ روی یخ کنی … ادامه خواندن کیسه ای دوخته بودی و تمام رفتار های ساده مرا درون آن می انداختی و نگهداری می کردی

جسمی که زنده است کفن نمیخواهد مگر آنکه بخواهیم آن را زنده به گور کنیم

گویا ما را دشمن فرض کرده ای. قحطی نبوده که اینگونه برایم سیلاب بی مرامی به راه انداختی.. تصور کردی خانه مخروبه ای است که لودر را به جانِ دیوار هایش انداختی یا تصور کردی که رفاقت ، آبِ پرتغال است که در ته آن تاریخِ تولید و انقضاء بنویسی .. ادامه خواندن جسمی که زنده است کفن نمیخواهد مگر آنکه بخواهیم آن را زنده به گور کنیم

کمک خواستن از آدم های نادان مثل این می مونه که یک تیر توی مغز خودتان خالی کرده باشید!

کمک خواستندر زندگی به سمت هر کسی دستی برای کمک خواستن دراز نکنید. کمک خواستن از آدم های نادان مثل این می مونه که یک تیر توی مغز خودتان خالی کرده باشید و تمام…

 

عصر سکوت

یک شب که مغزم یاغی شده بود می گفت: یار که فراموش کرد و رفت تو هم فراموش کن و خوش باش

یک شب که مغزم یاغی شده بود می گفت: یار که فراموش کرد و رفت تو هم فراموش کن و خوش باش. گفتم من هم فراموش می کنم اما زمانی فراموش می کنم که فراموشی گرفته باشم. متاسفانه یاد نگرفتیم که افکار و مغز خود را کنترل کنیم ؛ ادامه خواندن یک شب که مغزم یاغی شده بود می گفت: یار که فراموش کرد و رفت تو هم فراموش کن و خوش باش

بعضی از آدم ها دلتنگی را فریاد می زنند

بعضی از آدم ها دلتنگی را فریاد می زنند. بعضی آدم ها دلتنگی را اشک می ریزند . بعضی آدم ها دلتنگی را بغض می کنند و بعضی آدم ها دلتنگی را سکوت می کنند … ادامه خواندن بعضی از آدم ها دلتنگی را فریاد می زنند