بایگانی دسته: داستان کوتاه

موجود نازنینی به نام بابا

بابادر داستانهای هزار و یک شب آمده است که
” مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد، که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟ و در این حوالی به چه کار آمده ای
گفت من جفت و همزاد تو هستم که در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است. ادامه خواندن موجود نازنینی به نام بابا

عاشق ندانسته!

خیابان عوض شده بود، نوازنده ی نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت بار نبودند . مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است و گرنه در عرض چند ساعت، خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت…. دنیا و این همه زیبایی! باورش نمیشد. مرد عاشق شده بود و نمیدانست!

عاشق ندانسته!

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

حکایتی از لقمان حکیم

روزی لقمان به فرزندش گفت:
«از فردا یک کیسه با خودت بیاور و در آن به تعداد آدم‌هایی که دوست نداری و از آنان بدت می‌آید پیاز قرار بده!»

روز بعد فرزند همین کار را انجام داد و لقمان گفت:
«هرجا که می‌روی این کیسه را با خود حمل کن!» ادامه خواندن حکایتی از لقمان حکیم

نادرشاه و پیرمرد جنگجو

هنگام نبرد، نادرشاه ، پیرمردى را می بیند که با موى سپید مانند شیر مى جنگید، پس از خاتمه نبرد، نادرشاه آن پیرمرد را به چادر خود فرا خواند. زمانى که او به چادر نادرشاه وارد شد، پس از اداى احترام و پاسخ دادن به چند پرسش نادرشاه متوجه شد این پیر جنگجو اهل اصفهان است، سپس از او پرسید: ادامه خواندن نادرشاه و پیرمرد جنگجو

آﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ!

ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ. ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ بین‌مان ﻧﯿﺴﺖ. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎً ﻫﯿﭻ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﯽﺯﻧﯿﻢ. ﺳﺮﺩ ﻭ ﺑﯽ ﺭﻭﺡ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺟﺪﺍ شویم.
ﭼﻨﺪﯼ ﭘﯿﺶ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺩﺍﺩﻡ. ﯾﮏ ﭘﺎﺳﺦ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭘﯿﺎﻣﮏ ﻧﺎﺷﻨﺎﺱ ﺩﺍﺩ. ﮔﻔﺖ: «ﺗﻮ ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﯽ!» ﻭ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﭘﺎﺳﺨﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ و ﺑﺎﺯ ﺍﻭ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ. ادامه خواندن آﺩﻣﻬﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ!

حکایتی از سقراط حکیم

شخصی نزد سقراط آمد و گفت: میدانی راجع به شاگردت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن. آیا کاملا مطمئنی که آنچه که می خواهی بگویی حقیقت دارد؟ مرد: نه، فقط در موردش شنیده ام. سقراط: آیا خبرخوبی است؟ ادامه خواندن حکایتی از سقراط حکیم

جنگ و نزاع چگونه بین مردم آغاز می شود ؟!

سلطان محمود از طلحک پرسید:
فکر میکنی جنگ و نزاع چگونه بین
مردم آغاز می شود ..؟
طلحک گفت: ای پدر سوخته
سلطان گفت: توهین میکنی سر از بدنت
جدا خواهم کرد
طلحک خندید و گفت:
جنگ اینگونه آغاز میشود
کسی غلطی میکند و کسی به غلط جواب میدهد .. .

عبید زاکانی

متملقین!

روزی به کریم خان زند گفتند، یک فردی یک هفته است میخواهد شما را ببیند و مدام گریه میکند.
کریم خان آن شخص را به حضور طلبید، ولی آن شخص بشدت گریه میکرد و نمی توانست حرف بزند. کریم خان گفت “وقتی گریه هایش تمام شد بیاریدش نزد من”
بعد از ساعت ها گریه کردن شخص ساکت شد و شرف حضور یافت. گفت قربان من کور مادر زاد بودم به زیارت قبر پدر بزرگوار شما رفتم و شفایم را از او گرفتم. ادامه خواندن متملقین!

خواب

تله چن به نقل از عصر سکوت

خوابقریبا حوالی طلوع آفتاب بود که از خواب بیدار شدم. به محض بیدار شدن طبق برنامه صبح به اتاق ماساژ رفتم و یک حوله سفید بسته و بر تخت ماساژ وِلو شدم. نیم ساعت بعد از بس به من خوش گذشته بود، انگار در اتاق ماساژ روحی تازه بر کالبد من دمیده بودند و با لبانی تا بناگوش باز، عازم صرف صبحانه شدم. میز صبحانه در کنار آبنمای باغِ جلوی ویلا چیده شده بود. با وَلعِ تمام نان تست را برداشتم و کمی مربا روی آن مالیدم و دو لپی می لومباندم و پشت بند آن یک لیوان آب پرتقال سرکشیدم که از شدت سرمای آن، دندان هایم به هم شالِ دندان قرض می دادند. صبحانه به پایان رسید و یک طرف بدنم از فرط خوردن سنگین شده بود. برنامه امروز قایق سواری و حمام آفتاب کنار ساحل بود. خودروی استیشن آماده بود و قایق هم به انتهای خودرو وصل شده بود. کوله پشتی و لوازم و خوردنی جات از هر مدل را در ماشین انداختم و به راه افتادم. نزدیک ساحل که رسیدم. اول چتر آفتاب گیر را باز کردم که همانند شیران که برای خود قلمرویی انتخاب می کنند، حریم خود را مشخص کرده باشم. بعد از آن برای آنکه قایق را به آب بیندازم به لب ساحل رفتم. رویم سیاه، لب ساحل که رسیدم بدیدم آنچه نباید می دیدم. خلاصه قایق را به آب انداخته و آماده یک مانور و خود نمایی در جمع خوابیدگان و بیداران لب ساحل و قوطه ور در دریا بودم. دستگیره هندلِ قایق را گرفتم و با قدرت می کشیدم که موتور قایق روشن شود. خلاصه چند بار کشیدم و روشن نشد. برای آن که کم نیاورم دستگیره را محکم گرفته و کشیدم که ناگهان با دردی در ناحیه شکم از خواب پریدم و متوجه شدم بندِ شلوارم را از بس به جای هندل کشیده ام سفت شده و درد آور .. با لبُ و لوچه آویزان دوباره از خواب بیدار شدم …

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

از قبل می دانستم که گرفتار غم غربت خواهم شد

ساعت یک شب رسیدم مقابل بیمارستان؛ وقت ملاقات نبود ولی وقتی بیمار مهم باشد حتما دلیلی برای ملاقات پیدا می شود. مقابل درب اصلی بیمارستان سرم را روی فرمان ماشین گذاشته بودم، کمی مضطرب بودم. ادامه خواندن از قبل می دانستم که گرفتار غم غربت خواهم شد

عروسک پشت پرده

تعطیلِ تابستان شروع شده بود. در دالانِ لیسه پسرانه لوهاور شاگردان شبانه روزی چمدان به دست، سوت زنان و شادی کنان از مدرسه خارج می شدند. فقط مهرداد کلاهش را به دست گرفته و مانند تاجری که کشتیش غرق شده باشد به حالت غمزده بالای سر چمدانش ایستاده بود. ادامه خواندن عروسک پشت پرده

عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

روزی لویی شانزدهم در محوطه کاخ خود مشغول قدم زدن بود که سربازی را کنار یک نیمکت در حال نگهبانی دید. از او پرسید: «تو برای چی اینجا قدم میزنی و از چی نگهبانی میدی؟»
سرباز دستپاچه جواب داد: «قربان من را افسر گارد اینجا گذاشته و به من گفته خوب مراقب باشم!» ادامه خواندن عمل فاقد منطق هنوز ادامه دارد!

از وسط برو

یک نفر از پشت سر صدام زد، صدا خیلی آشنا بود، ولی هر کاری کردم صاحب صدا را نشناختم. با هم دست دادیم … و احوالپرسی کردیم بعدش هم یارو گفت:
– دارم از «وسط محله میام … رفته بودم پیش دکتر.»
– خدا بد نده !
– وسط سرم یک جوش زده بود، جوش چرکی …
– ان شاءالله خوب می شه، چیزی نیس. ادامه خواندن از وسط برو

رسوایى در بوهمیا

هرگز در هلمز کشش زیادى نسبت به زنى ندیده بودم که بتوان آن را عشق نامید. چون او معتقد بود که قواى فکرى او را کم مى کند اما در مورد ایرن آدلر وضع طورى دیگر بود و همواره خاطراتى محو از او در ذهن هلمز باقى ماند.

یک شب، که دوازدهم مارس ۱۸۸۸ بود، من از بالین بیمارى در حال بازگشت بودم که راهم به خیابان بیکر افتاد. همانطور که از مقابل درى که به خوبى آن را به یاد داشتم مى گذشتم یعنى جایى که همراه با خاطرات زیادى از همراهى هلمز در وقایع زیادى بود. ادامه خواندن رسوایى در بوهمیا

چرند و پرند-علی اکبر دهخدا

چند سال پیش که همین اویار قلی آمده بود شهر برای عروسی پسرش اسباب بخرد، شب پای تنور می‌گفت در شهر معروف شده که در تبریز یک حاجی‌محمدتقی آقای صراف هست که چل صدهزار کرور پول دارد. ادامه خواندن چرند و پرند-علی اکبر دهخدا

امثال و حکم

سر کوچک و ریش دراز نشانه احمقی است.

گویند ابلهی بدین دو صفت این مثل بشنید قبضه ای از ریش خویش بدست گرفته مابقی بر شمع نهاد تا سوخته و کوتاه شود. مازاد بسوخت و آتش به دست او در افتاد دست رها کرد همه ریش مشتعل گشت و روی و لبها نیز محترق و مجروح گردید.

امثال و حکم – علی اکبر دهخدا

دروغ-ریموند کارور

زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می ‌شود. همین … حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ ها را باور کنی؟»
بارانی ‌اش را در نیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: « چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می ‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می ‌آید؟ ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان. » ادامه خواندن دروغ-ریموند کارور

حاجتی بخواه

همی آید که درویشی را با ملکی ملاقات افتاد. ملک گفت: «حاجتی بخواه.» گفت: «من از بندهٔ بندگان خود حاجت نخواهم.» گفت: «این چگونه باشد؟» گفت: «مرا دو بنده‌اند که هر دو خداوندان تواند: یکی حرص و دیگر امل.»

هُجویری

اتاق مبله

گروه زیادی از جمعیت محله آجر قرمز وست ساید سفلی، درست مثل زمان، بیقرار، ناپایدار و آواره اند. با اینکه دهها اتاق انتظارشان را می کشد، سرپناهی ندارند. از این اتاق مبله به اتاق مبله دیگر نقل مکان می کنند و همیشه ناپایدارند، ناپایدار در محل اقامت و ناپایدار در دل و ذهن. ادامه خواندن اتاق مبله