بایگانی برچسب: s

درخت بخشنده

گزیده ای از کتاب «درخت بخشنده» اثر شل سیلوراستاین

یک روز پسر پیش درخت رفت
درخت گفت: بیا، پسر، بیا و از تنه‌ی من بالا برو و از شاخه‌هایم تاب بخور و در سایه‌ام بازی کن و شاد باش.
پسر گفت: من بزرگتر از آنم که از درخت بالا روم و بازی کنم.
می‌خواهم چیزهایی بخرم و تفریح کنم. ادامه خواندن درخت بخشنده

وحشی

گزیده ای از کتاب «وحشی» اثر آنتوان چخوف

بدون هیچ امیدی! هیچ چیزی در دنیا وجود ندارد که امید در آن یافت نشود. عشق نوامیدانه، عشق شوربختانه، آه‌ها و افسوس‌ها، همگی دری‌وری‌اند. کافی است آدم بخواهد. وقتی می‌خواهم تفنگم خطا نکند، از من اطاعت می‌کند. وقتی اراده می‌کنم زنی عاشقم شود، سرپیچی نمی‌کند. وقتی یکی را انتخاب می‌کنم، به نظرم برایش آسان‌تر است که سفری به ماه بکند تا اینکه از خواسته‌ی من شانه خالی کند.