بایگانی برچسب: s

آدم های اول صبح را دوست دارم!

همان ها که با لباسِ گرمکن و با نانِ سنگکِ داغ و تازه یِ تویِ دستِ شان ، با خستگی دلچسبِ بعدِ ورزشِ صبحگاهی ،به خانه بر می گردند!
دو نفره هایی که با چشم هایِ پف کرده ، از بی خوابی هایِ دیشب شان می گویند، ادامه خواندن آدم های اول صبح را دوست دارم!

وقفه در مرگ

گزیده ای از کتاب “وقفه در مرگ” اثر ژوزه ساراماگو

مرگ نمی‌تواند ظالم باشد زیرا آنچه انجام می‌دهد دست کم از منظر خودش اصلاً ظالمانه نیست از سوی دیگر پس از چند ماه اعتصاب و وقفه در انجام وظیفه دیگر انتظار ندارید که گوش‌ هایش اعتراضی بشنود و چشم‌ هایش شاهد نگرانی مردم باشد تاکنون پیش نیامده کسی که قرار بود بمیرد نمیرد اما گویا در یک لحظه همه چیز تغییر کرده‌ بود یعنی مدرکی در دست مرگ بود که نشان می‌داد دست کم در مورد یک نفر تقدیر مانند همیشه عمل نمی‌کند و اکنون موجودی که یونیفرم تاریخی خود یعنی کفن سیاه مشهور خود را بر تن و کلاه بر سر و داسی بلند در دست داشت روی صندلی نشسته بود و همان طور که با انگشت‌های استخوانی خود برمی ضربه میزد به اتفاقی می‌اندیشید که نمی‌توانست پاسخی برای وقوع آن پیدا کند.

واحد مطالعات و پژوهش های فرهنگی و هنری تله چن

نگران استخون بندی یا مدل بینی تون نباشید. به جاش لبخند بزنید!

کسی که لبخند میزنه و رفتار خوبی داره، خود به خود توی چشم بقیه دوست داشتنی تر و قشنگ تر به نظر میرسه. و برعکس! کسی که اخم کنه، یا درست رفتار کردن رو بلد نباشه، حتی اگه ملکه زیبایی هم باشه دیگه به چشم نمیاد. اخلاق، نوع برخورد و حالت های چهره مون، روی برداشت طرف مقابل از ما خیلی تاثیر داره
هر وقت میخواستین جایی محبوب بشین و بعدا با خوبی ازتون یاد کنن، لبخند بزنید و خوش اخلاق باشید. وقتی این خوشگل کننده طبیعی روی لب هممون میتونه باشه، چرا باید بیخیالش بشیم؟ یادتون باشه، زیبایی وقتی به چشم میاد که آدمها از همدیگه متفاوت باشن. پس نگران استخون بندی یا مدل بینی تون نباشید. به جاش لبخند بزنید!

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

با کسی که دوستش داری شب ها مهربان حرف بزن! ما نمی دانیم چقدر هستیم

با کسی که دوستش داری شب ها مهربان حرف بزن! ما نمی دانیم چقدر هستیم…
ولی شب همیشه هست!
او بعدِ ما شب ها باید بخوابد…
نخواستی نمان!
ولی پیشِ چشم هایش خاطره ی خوب بگذار…

واحد مطالعات و پژوهش های اجتماعی تله چن

جسمی که زنده است کفن نمیخواهد مگر آنکه بخواهیم آن را زنده به گور کنیم

گویا ما را دشمن فرض کرده ای. قحطی نبوده که اینگونه برایم سیلاب بی مرامی به راه انداختی.. تصور کردی خانه مخروبه ای است که لودر را به جانِ دیوار هایش انداختی یا تصور کردی که رفاقت ، آبِ پرتغال است که در ته آن تاریخِ تولید و انقضاء بنویسی .. ادامه خواندن جسمی که زنده است کفن نمیخواهد مگر آنکه بخواهیم آن را زنده به گور کنیم

زندگی زیست است نه فیزیک و ریاضی!

تله چن به نقل از حامد رجب پور:

آدمش را که پیدا کردید
همه را کنار بزنید و برایش جا باز کنید
مغز و قلبتان را از همه چیز خالی کنید
و هیچ ترازویی برای مقایسه باقی نگذارید!
آنوقت اجازه بدهید
اجازه بدهید به چشم هایتان خیره شود
اجازه بدهید دستانتان را ببوسد
اجازه بدهید هرچقدر که دلش میخواهد، شما را به آغوش بگیرد. ادامه خواندن زندگی زیست است نه فیزیک و ریاضی!

من هم یک روز خانوم خانه میشوم

تله چن به نقل از نازنین عابدین پور:

من هم یک روز خانوم خانه میشوم و احتمالا وقتی دستانم بویِ پیاز میدهد و دانه هایِ ریز روغن رویِ پیراهن گلدارم خودنمایی میکند یادِ مادرم می اٌفتم که گاهی دستانش را میبویید و میگفت از سرخ کردنِ پیاز بَدَش می آید، ادامه خواندن من هم یک روز خانوم خانه میشوم

گفت و گو با نوزاد

گفت و گو با نوزادای نازنین کودک دلبند
بازگو که از کجا آمده ای؟

من از پهنه بیکران «هرجا»
به این «جا» آمده ام

این چشم ها را به رنگ آبی
از کجا به دست آوردی؟

در راه که می آمدم
آنها را از آسمان وام گرفتم

و فروغ چشمانت را
این برق و چرخش از کجاست؟

این برق نیزه ستارگان است
که در دیدگانم مانده است

آن دانه های کوچک اشک را
از کدام جعبه جواهر ربوده ای؟ ادامه خواندن گفت و گو با نوزاد

دلم هواپرست تو شده بود

هواپرستدلم هواپرست تو شده بود …

چشم هایت را که می بندی مرا می بینی که دارد برای نفس کشیدن بی قراری می کند و آن صدای خفیفی که در گوش هایت می شنوی صدای ترس تو نیست بلکه صدای وجدان تو است که ذره ذره آب می شود تا هیچ می شود …

 

عصر سکوت

غمگین ترین انسان دنیا

دوباره مثل گذشته رو به رویم نشسته بود…
چند سالی بود که رفیق بودیم… از آن رفیق هایی که درد هم را می فهمند… از آن رفیق هایی که حرف هم را از چشم همدیگر می خوانند…
چشم هایش می گفت امشب او غمگین ترین انسان دنیاست… ادامه خواندن غمگین ترین انسان دنیا

من خود از توهم مست شده ام!

گارسون، گارسون، شراب انگور لطفا. تا شراب برسد، من خود از توهم مست شده ام. میروم به اوج خیال. دوست دارم از روی برج ایفل دنیا را نگاه کنم. سبز، قرمز، مشکی، آبی. یادآور روزی فراموش ناشدنی. سرزمین عجایب است اینجا، فقط فکر می کنم آلیس روزه گرفته و نای گردش در این سرزمین را ندارد. آه موریانه های لعنتی، که تا روی برج ایفل هم به دنبال من آمده اید. ادامه خواندن من خود از توهم مست شده ام!

شقایق‌ ها در چشم شعله می‌کشند

گزیده ای از کتاب “ابله محله” اثر کریستین بوبن

نباید برای چیدن شقایق‌ های وحشی وارد آن کشتزار میشدم!
با وجود این، می‌دانستم که شقایق‌ های وحشی را باید با چشم دوست داشت، نه با دست! ادامه خواندن شقایق‌ ها در چشم شعله می‌کشند

دسته دلقکها

گزیده ای از کتاب “دسته دلقکها” اثر لویی فرینان سلین

دلم می‌خواست یک نفر، آرام و شمرده، توی گوشم زمزمه می‌کرد: “دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…”من خواستم و او گفت. او گفت: “دنیا بی ارزش نیست. سخت نیست، پوچ هم نیست. داری خواب می‌بینی…” من باورم شد. ادامه خواندن دسته دلقکها